ایران از کشورهای تاریخی و از اون امپراطوری های بزرگ قدیمیه. این تاریخ کشور، چیزی نیست که کسی انکارش بکنه ولی خب حتما هم چیزی نیستش که قرار باشه خیلی بهش افتخار کنیم و نژادپرست بازی دربیاریم. توی این تاریخ هم نقاط روشن و هم نقاط تیره وجود داره، اتفاقات خوب و بد، افراد خوب و بد، حادثه های تلخ و شیرین و خیلی چیزهای دیگه، همه ی اونها حالا با اندازه های مختلف توی کشورمون بوده.
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: سارا طباطبایی
مرامت بین همه زبان زد بود
صدایت، آویزه ی گوشم بود
مستِ آن چشم ها بودم ولی
موهای پریشانت چیز دیگر بود
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: سارا طباطبایی
برچسب:
نویسنده: سارا طباطبایی
برچسب:
نویسنده: سارا طباطبایی
به نظر شما با سرنگ چه چیزایی میشه درست کرد؟
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: سارا طباطبایی
قلم از دست می افتد؛ چشم هایم تار می بینند؛ مغزم که دیگر رد داده است...
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: سارا طباطبایی
رفته بودم یه سر انقلاب، میخواستم یکی دو تا کتاب بگیرم. بدجوری گرسنه بودم، شکمم هم هرازگاهی یه سر و صداهایی از خودش میداد...
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: سارا طباطبایی
یه زیرانداز پارچه ای که داشت تار و پودش از هم جدا میشد پهن کرده بود و کنار در ورودی یه شیرینی فروشی نشسته بود؛
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: سارا طباطبایی
راه را بلدم، توان بستن دارم
از سر عشق، شور رفتن دارم
نقشه ی راه، همان کفِ دستم بود
از سرخی خون، قطبنما من دارم
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: سارا طباطبایی
برچسب:
نویسنده: سارا طباطبایی
کودکی متولد شد...مادرش زنی سفید پوست و پدر، سیاه پوستی قد بلند و هیکلی، تک چشم و البته کشیش!
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: سارا طباطبایی
بمیرید بمیرید، در این عشق بمیرید در این عشق چو مردید، همه روح پذیرید
بمیرید بمیرید، و زین مرگ مترسید کز این خاک برآیید، سماوات بگیرید
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: سارا طباطبایی