خرید بک لینک

ایران از کشورهای تاریخی و از اون امپراطوری های بزرگ قدیمیه. این تاریخ کشور، چیزی نیست که کسی انکارش بکنه ولی خب حتما هم چیزی نیستش که قرار باشه خیلی بهش افتخار کنیم و نژادپرست بازی دربیاریم. توی این تاریخ هم نقاط روشن و هم نقاط تیره وجود داره، اتفاقات خوب و بد، افراد خوب و بد، حادثه های تلخ و شیرین و خیلی چیزهای دیگه، همه ی اونها حالا با اندازه های مختلف توی کشورمون بوده.

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا طباطبایی تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 15:13

مرامت بین همه زبان زد بود

صدایت، آویزه ی گوشم بود

مستِ آن چشم ها بودم ولی

موهای پریشانت چیز دیگر بود

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا طباطبایی تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 15:13

با سلام خدمت تمامی دوستان مدتی بود که فکر تاسیس(!!!) یه کانال زده بود به سرم و ذهنمو بدجوری مشغول کرده بود...بلخره این فکر کار خودشو کرد :) مطمئن باشید کانال بدی نیست؛ اونجا با شخصیت هایی مثل باباطاهر نمیه عریان و عموصامت بیشتر آشنا میشید امیدوارم همونجوری که اینجا با ما همیشه همراه بودین، توی کانال هم ما رو تنها نذارین. بیصبرانه منتظر حضور گرمتون هستیم(نگران نباشید...کانال شلوغ پلوغی نیست!) اینم لینک کانال: https://t.me/jackat_blog_ir البته برای راحتی کار، از قسمت پیوندهای وبلاگ (پایین صفحه اون گوشه سمت چپ) هم میتونین به کانال بپیوندین

برچسب: نویسنده: سارا طباطبایی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 0:17

زندگی یک عرصه است؛ عرصه ای قطعا جذاب و پر فراز و نشیب...موجودی متولد میشود که چشم دارد اما توانایی آنچنانی برای دیدن ندارد؛ گوش هایی دارد ولی توانایی چندانی برای شنیدن ندارند؛ دست و پایی دارد که تقریبا هیچ یک از توانایی های گرفتن و راه رفتن را ندارند...همین موجود با گذر زمان به خود تغییراتی میدهد...همان دست و پا زدن هایی که به ظاهر کارکردی نداشتند، میتوانند دنیایی را زیر و رو کنند و اسم خود را به تمام عالمیان برسانند... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا طباطبایی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 0:17

به نظر شما با سرنگ چه چیزایی میشه درست کرد؟

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا طباطبایی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 0:17

قلم از دست می افتد؛ چشم هایم تار می بینند؛ مغزم که دیگر رد داده است...

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا طباطبایی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 0:17

رفته بودم یه سر انقلاب، میخواستم یکی دو تا کتاب بگیرم. بدجوری گرسنه بودم، شکمم هم هرازگاهی یه سر و صداهایی از خودش میداد...

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا طباطبایی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 0:17

یه زیرانداز پارچه ای که داشت تار و پودش از هم جدا میشد پهن کرده بود و کنار در ورودی یه شیرینی فروشی نشسته بود؛

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا طباطبایی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 0:17

راه را بلدم، توان بستن دارم

از سر عشق، شور رفتن دارم

نقشه ی راه، همان کفِ دستم بود

از سرخی خون، قطبنما من دارم

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا طباطبایی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 0:17

خدایا خسته و وامانده ام، دیگر رمقی ندارم، صبر و حوصله ام پایان یافته، زندگی در نظرم سخت و ملالت بار است؛ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا طباطبایی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 0:17

کودکی متولد شد...مادرش زنی سفید پوست و پدر، سیاه پوستی قد بلند و هیکلی، تک چشم و البته کشیش!

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا طباطبایی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 0:17

بمیرید بمیرید، در این عشق بمیرید در این عشق چو مردید، همه روح پذیرید

بمیرید بمیرید، و زین مرگ مترسید کز این خاک برآیید، سماوات بگیرید

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سارا طباطبایی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 0:17

صفحه بندی